معیوب معنی انگلیسی bad bum defective deficient deformed hurt imperfect misshapen unsound vicious wrong واژههای انگلیسی با این معنی faultful معيوب، عيبناک، ناقص faulty معيوب، عيبناک، مقصر faulty connrction اتصال معيوب faulty wiring سيم کشي معيوب aircraft defective هواپيماي معيوب، هواپيمايي که به علت، نقص فني نتواند پرواز کند dystrohpy تغذيه معيوب ياناقص، نقص تغذيه . hung striker ضارب چاشني معيوب نارنجک، چاشني عمل نکرده نارنجک ewe neck (دراسب و سگ) گردن لاغرو معيوب و مقعر. insane ديوژانه، معيوب، خراب diseased ناخوش، معيوب، فاسد manque ناقص، معيوب. vitiation تباه سازي، معيوب سازي، تفساد blemish لکه دارکردن، معيوب کردن، لکه vitiable ناقص کردني، معيوب کردني imperfect ناقص، ناتمام، معيوب imperfective ناقص، ناتمام، معيوب flawy مودار، ترک دار، معيوب outtake بخش حذف شده، بريدگي، ضبط معيوب vitiator تباه سازنده، مخرب، معيوب کننده corrupt تباه، فاسد، فاسد شده corruptibleness تباه، فاسد، فاسد شده spoilt تباه، ضايع، فاسد stigmatist در معرض تهمت، ننگين، بدنام vitiate فاسد کردن، تباه کردن، خراب کردن