منصب
معنی انگلیسی
office
واژههای انگلیسی با این معنی
- bailiwick منصب، ناظر، ضابط
- officialdom منصب، ماموريت
- deanship منصب
- officiary صاحب منصب، مامور رسمي، مقام رسمي.
- abbotship منصب رئيس دير، رياست دير
- placeman صاحب منصب اداري
- baronetage مقام و منصب باروني.، رجوع شود به baronetcy
- men of place صاحبان مقام يا منصب
- baton عصاياچوب صاحبان منصب، چوب ميزانه
- investiture اعطا (ي منصب) واگذاري، نصب، تعيين
- accolade مراسم اعطاي منصب سلحشوري، خط آبرو، خط پيوند
- prefect صاحب منصب کشوري يا لشکري، مبصر
- panjandrum صاحب منصب مغرور و پر مدعا
- ordination آيين برگماري کسي به منصب روحاني، درجه گيري، دسته بندي
- pooh bah کسي که در يک زمان چندين منصب يا کاردردست، دارد
- pluralism دارا بودن يک منصب ياپيش از يک در امد کليسايي، شرک فلسفي
- office مقام، منصب، شغل
- P.C.M.O. = Principal Colonial Medical Officer، صاحب منصب عمده پزشکي مستعمراتي.
- vicarage خلافت، محل اقامت خليفه، نوعي منصب مذهبي.
- habiliment جامه ويژه، لباس مخصوص، جامه اي که مخصوص منصب ياموقعي باشد
- appointment تعيين، قرار ملاقات، کار
- function وظيفه، کار، پيشه
- functionless وظيفه، کار، پيشه
- inaugurate ايين گشايش، بجا اوردن، گشودن