نهی
معنی انگلیسی
deprecation interdiction
واژههای انگلیسی با این معنی
- interdictory نهي اميز، متضمن نهي، بازدارنده
- injunction نهي قدغن، حکم بازداشت، دستور
- principle of superposition اصل بر هم نهي
- superposition principle اصل بر هم نهي
- casting out nines مقابله نه نهي.
- injunctive وابسته به نهي و بازداشتن، تاکيدي.
- prohibition منع، نهي، ممانعت
- interdict قدغن، نهي، حکم بازداشت
- interdictor قدغن، نهي، حکم بازداشت
- inhibition جلو گيري، نهي، منع
- forbiddance قدغن، نهي، منع
- forbade قدغن کرد، نهي کرد، منع کرد
- inhibit بازداشتن، نهي کردن، منع کردن
- forbad قدغن کردن، نهي کردن، منع کردن
- forbid قدغن کردن، نهي کردن، منع کردن
- inhibitive باز دارنده، نهي اميز، متضمن جلوگيري
- inhibitory باز دارنده، نهي اميز، متضمن جلوگيري
- interdictive باز دارنده، نهي کننده
- proscription ترک، دست کشي، نهي
- interdiction بازداشت، منع، نهي
- prohibitory باز دارنده، منع کننده، نهي اميز
- proscriptive موقوف سازنده، دور سازنده، نهي اميز
- tabu (taboo) تابو، حرام، منع يا نهي مذهبي
- proscribe تبعيد کردن، موقوف کردن، دست کشيدن از