وارد کردن
معنی انگلیسی
enter inject introduce land
واژههای انگلیسی با این معنی
- import وارد کردن، بکشور آوردن، فهماندن
- initiate وارد کردن، تازه وارد کردن، اغاز کردن
- bring in وارد کردن، اوردن، سود بردن.
- importation وارد کردن، ورود کالاي رسيده
- enregister وارد کردن، نوشتن، ثبت کردن
- inputting وارد کردن
- inflict casualty خسارت وارد کردن، تلفات وارد کردن بدشمن
- reimport دوباره وارد کردن
- commissioning the ship وارد خدمت کردن کشتي، فعال کردن کشتي
- take a strain وارد کردن فشار به طناب
- send in وارد کردن بازيگر به زمين، فرستادن بازيگر به ميدان
- remote job entry وارد کردن کار از راه دور، ورود برنامه از راه دور
- swear in با مراسم تحليف وارد کردن
- picking device دستگاه ورودي براي وارد کردن داده روي، صفحه نمايش
- c-clamp گيره فلزي به شکل سي براي وارد کردن فشار، و نگاه داشتن قطعات کنار يکديگر
- initiation اشنا سازي وارد کردن کسي در جايي با ايين، دستورويژه، شروع مبادرت
- gavage عمل وارد کردن مايعات به معده از راه لوله، گاواژ
- induct برقرار کردن، وارد کردن، داخل کردن
- make an entry ثبت کردن، وارد کردن
- kill probability احتمال کشندگي، احتمال وارد کردن تلفات
- spooling تکنيک حداقل کردن اختلاف سرعت بين سرعتهاي، داخلي کامپيوتر و وسايل ورودي و خروجي، فرآيندي که بوسيله آن دستگاههاي ورودي و
- accession جلوس، افزايش، اضافه
- ten key pad مجموعه اي مجزا از کليدهاي شماره گذاري، شده از 0 تا 9 روي يک صفحه کليد که وارد، کردن عدد را آسان مي سازد
- put گذاشتن، گذاردن، مطرح کردن