کوشش کردن
معنی انگلیسی
endeavor
واژههای انگلیسی با این معنی
- tries کوشش کردن، کوشيدن، سعي کردن
- try کوشش کردن، کوشيدن، سعي کردن
- strive کوشش کردن، کوشيدن، جد و جهد کردن
- striven کوشش کردن، کوشيدن، جد و جهد کردن
- attempt کوشش کردن، کوشيدن، خواستن
- spirt کوشش ناگهاني و کوتاه (کردن)، جنبش تند و ناگهاني (کردن)
- spurt کوشش ناگهاني و کوتاه (کردن)، جنبش تند و ناگهاني (کردن)
- work in با فعاليت و کوشش راه باز کردن، مشکلات را از ميان برداشتن.
- scramble بادست وپابالارفتن، تقلاکردن، کوشش کردن
- retch اغ زدن، اغ، کوشش براي قي کردن
- endeavored کوشش، سعي، جد وجهد
- endeavoring کوشش، سعي، جد وجهد
- endeavors کوشش، سعي، جد وجهد
- endeavour کوشش، سعي، جد وجهد
- assay سنجش، ازمايش، امتحان
- bustle اين سووان سورفتن، هايهو، شلوغي
- muss درهم وبرهم ياکثيف کردن، تلا ش، تقلا
- endeavor تلا ش، کوشش، سعي
- endevour تلاش، کوشش، سعي
- struggle تقلا، کوشش، دست و پا