گرفتار
معنی انگلیسی
embattled involved slave
واژههای انگلیسی با این معنی
- entangled گرفتار، گيرکرده، گيرامده
- snarly گرفتار دام، خشمگين، کج خلق
- hard pressed سخت گرفتار، سخت مورد تعقيب
- involve گرفتار کردن، کشيدن، در برداشتن
- inviscate در چسب گرفتار کردن، با چيزچسبناک اميختن
- embroiled in war دچار يا گرفتار جنگ
- storm-bound گرفتار يا دچار طوفان
- volcanology گرفتار در کوه هاي آتش فشان
- non commital خود داري (کننده) از گرفتار کردن خويش، بويسله تصديق يا تکذيب مطلبي
- engaged مشغول، گرفتار، نامزد (شده)
- captive اسير، گرفتار، دستگير
- ill at ease ناراحت، گرفتار
- embarrassed with debts زير بار بدهي، گرفتار قرض
- immersed in debt فرو رفته در فرض، گرفتار بدهي
- immesh در دام نهادن، گرفتار کردن.
- iam ill bested موقعيت بدي دارم، بد جور گرفتار شده ام
- go to sleep اصطلاحي براي توقف کاميپوتر يا عدم امکان، انجام عملي توسط کامپيوتر به دليل گرفتار، شدن در يک حلقه نامحدود
- kheda کده، کدا:خانه اي که فيل هاي وحشي رادران گرفتار، ميسازند
- afoul بهم خورده، مصادم، گرفتار
- caught گرفت، بچنگ آورد، گرفتار کرد
- snared گرفت، بچنگ آورد، گرفتار کرد
- whammed گرفت، بچنگ آورد، گرفتار کرد
- overladen گرانبار، زير بار سنگين، سخت گرفتار
- fogbound مه الود، مه گرفته، گرفتار مه .