a. verb معنی فارسی فعل معين واژههای دیگر با معنی «فعل معين» should فعل معين، قسمت گذشته shall shall فعل معين shalt فعل معين linking verb فعل معين. modal auxiliary فعل معين شرطي. would مواردبکاربردن اين فعل معين ازاين قراراست، درشرط، درجواب ..... adverb قيد، ظرف، معين فعل is است، هست، دستور : فعل معين بودن براي سوم شخص مفرد be بودن، باش، شدن periphrastic conjugation صرف افعال با استعمال غير ضروري فعل هاي، معين بجاي ساده صرف کردن