دیکشنری فارسی

cumulate

معنی فارسی

انباشتن گردکردن توده کردن جمع کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/kyōō´myōō lāt´, -lit/adj.,

● انباشتن، توده کردن یا شدن

● انباشته، توده شده، کپه

تعریف انگلیسی

verb
  1. collect or gather “Journals are accumulating in my office” “The work keeps piling up” “Something ----s” “Something is ----ing PP”

واژه‌های دیگر با معنی «انباشتن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن