deambulation معنی فارسی راه رفتن واژههای دیگر با معنی «راه رفتن» walk راه رفتن، گام زدن، قدم زدن seogi راه رفتن، ايستادن (تکواندو)، سوگي ambulate راه رفتن، حرکت کردن، درحرکت بودن trudge سخت راه رفتن، بزحمت راه رفتن، بزحمت پيمودن footpace طرز راه رفتن، گام، قدم ap koobi seogi راه رفتن بجلو، 60 درصد وزن بدن به جلو، (تکواندو) plod بسختي راه رفتن، جان کندن، زحمت زياد کشيدن lob سنگين راه رفتن، خود را کشيدن، آهسته انداختن flop سنگين راه رفتن، مسخره وار راه رفتن، شلپ شلپ کردن flump سنگين راه رفتن، مسخره وار راه رفتن، تلوتلوخوردن