disassociate
US'dısə'səuʃıeıt
معنی فارسی
جداکردن مجزاکردن همکاري نکردن ازهمکاري دست کشيدن.
معنی کامل و مثالها
/dis´ǝ sō´shē āt´,-sē-/vt.
● همنشینی نکردن، قطع رابطه کردن، ترک مراوده کردن (بیشتر میگویند: dissociate)
he disassociated himself from the business
او با آن بنگاه قطع رابطه کرد.