دیکشنری فارسی

disassociate

US'dısə'səuʃıeıt

معنی فارسی

جداکردن مجزاکردن همکاري نکردن ازهمکاري دست کشيدن.

معنی کامل و مثال‌ها

/dis´ǝ sō´shē āt´,-sē-/vt.

● هم‌نشینی نکردن، قطع رابطه کردن، ترک مراوده کردن (بیشتر می‌گویند: dissociate)

he disassociated himself from the business

او با آن بنگاه قطع رابطه کرد.

تعریف انگلیسی

verb
  1. part; cease or break association with “She disassociated herself from the organization when she found out the identity of the president” “Somebody ----s PP”

واژه‌های دیگر با معنی «جداکردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن