دیکشنری فارسی

dissever

معنی فارسی

جداکردن بريدن جداشدن

معنی کامل و مثال‌ها

/di sev´ǝr/vt., vi.

از هم گسستن، از هم دریدن، از هم جدا کردن، از هم بریدن

the dissevered carcass of the cow

لاشه‌ی ازهم بریده شده (قطعه‌قطعه شده)ی گاو

بخش کردن، (به اجزا) تقسیم کردن، ناهمبسته کردن

he would not dissever knowledge from the art of living

او دانش را از هنرزیستن جدا نمی‌دانست.

مترادف‌ها

verb active
Disjoin, disunite, separate, part, sunder, dispart, divide, rend, sever, dissociate, disconnect.

واژه‌های دیگر با معنی «جداکردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن