دیکشنری فارسی

discomfort

UKdiskʌmfət USdıs'kʌmfət

معنی فارسی

ناراحتي رنج زحمت غم ناراحت کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/dis kum´fǝrt, dis´-/n.,vt.

ناراحتی، زحمت، سختی

he finished the journey but suffered great discomfort

او سفر را به پایان رساند ولی خیلی ناراحتی کشید.

رنج، دردسر، مایه‌ی ناراحتی، نگرانی

شرمندگی، خجلت

تعریف انگلیسی

noun
  1. the state of being tense and feeling pain
  2. an uncomfortable feeling of mental painfulness or distress

مترادف‌ها

noun
Uneasiness, disquiet, inquietude, trouble, annoyance.

واژه‌های دیگر با معنی «ناراحتي»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن