dismass معنی فارسی مرخص ، بدو مرخص بهم زدن صف و متفرق شدن به راحت باش رفتن واژههای دیگر با معنی «مرخص» brushoff مرخص کردن، دست به سر کردن، از شر کسي راحت شدن let go مرخص کردن، آزاد کردن deinstitutionalize مرخص کردن، رها کردن dimissory مرخص کننده، رخصت دهنده close station خدمه بدو مرخص (توپخانه)، افراد بدو مرخص dismiss روانه کردن، مرخص کردن، بيرون کردن dismissible روانه کردن، مرخص کردن، بيرون کردن letter of recall نامه اي است که رئيس يک کشور به رئيس، کشور ديگر نوشته و از او تقاضاي مرخص، کردن سفيري را که کارش در مملکت excuse بخشيدن، معاف کردن، مرخص کردن furlough مرخصي، مرخصي دادن (به)، مرخص کردن