dispirit
معنی فارسی
افسرده کردن افسرده خاطرکردن دلسردکردن
معنی کامل و مثالها
/di spir´it/vt.
● بد روحیه کردن، افسرده کردن، نومید کردن، دلتنگ کردن، دلسرد کردن
when the commanding officer was shot, the soldiers become quite dispirited
هنگامی که افسر فرمانده تیر خورد سربازان روحیهی خود را باختند.
* dispirited, adj.
1- دلسرد، دلزده، بدروحیه، نومید 2- نومیدانه، افسردمندانه، افسرده
* dispiriting, adj.
افسردگر، دلسرد کننده، نومید کننده، بد روحیه کننده
مترادفها
verb active
Dishearten, depress, deject, discourage.