dure معنی فارسی تحمل کردن بردباري کردن دربرابر تن درداغن به واژههای دیگر با معنی «تحمل کردن» suffer تحمل کردن، کشيدن، بردن sufferably تحمل کردن، کشيدن، بردن tolerate تحمل کردن، برخودهموار کردن، روا دانستن endure تحمل کردن، بردباري کردن دربرابر، متحمل شدن undergo تحمل کردن، کشيدن، پيدا کردن undergone تحمل کردن، کشيدن، پيدا کردن bear خرس، تحمل کردن، تاب آوردن thole کشيدن، تحمل کردن، گذاردن brooke جوي آب، تحمل کردن، تن دادن به dree ساختن با، تحمل کردن