دیکشنری فارسی

undergo

US'ʌndə'gəu

معنی فارسی

تحمل کردن کشيدن پيدا کردن يافتن

معنی کامل و مثال‌ها

/un´dǝr gō´/vt.

(سختی یا تجربه و غیره) دیدن، به خود هموار کردن، دستخوش (چیزی) شدن، تن در دادن

to undergo many hardships

دستخوش مشقات زیاد شدن

(قدیمی) به عهده گرفتن، تقبل کردن

مترادف‌ها

verb active
Bear, suffer, endure, sustain, experience, pass through, go through, meet with, be exposed to, be subjected to.

واژه‌های دیگر با معنی «تحمل کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن