undergo
US'ʌndə'gəu
معنی فارسی
تحمل کردن کشيدن پيدا کردن يافتن
معنی کامل و مثالها
/un´dǝr gō´/vt.
● (سختی یا تجربه و غیره) دیدن، به خود هموار کردن، دستخوش (چیزی) شدن، تن در دادن
to undergo many hardships
دستخوش مشقات زیاد شدن
● (قدیمی) به عهده گرفتن، تقبل کردن
مترادفها
verb active
Bear, suffer, endure, sustain, experience, pass through, go through, meet with, be exposed to, be subjected to.