fire a kiln (to) معنی فارسی پختن واژههای دیگر با معنی «پختن» bake پختن، پخت brick burning پختن آجر underdo نيمه پختن precook از پيش پختن close aneal باز پختن مسدود، گداختن مسدود portland cement kiln کوره پختن سيمان، کوره سيمان پزي braise با آتش ملايم پختن pot liquor اب ته ديگ پس از پختن سبزيجات دران. seethe جوشاندن، پختن، جوشيدن sodden جوشاندن، پختن، جوشيدن