دیکشنری فارسی

flitter

معنی فارسی

لرزاندن دراهتزازاوردن مضطرب ساختن سراسيمه کردن برهم زدن

تعریف انگلیسی

verb
  1. move back and forth very rapidly “the candle flickered” “Something is ----ing PP”

مترادف‌ها

noun
Rag, tatter, fritter, shred.

واژه‌های دیگر با معنی «لرزاندن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن