foreshadow
USfɔ'ʃædəu
معنی فارسی
از پيش خبر دادن ، نشان دادن ، نمونه بودن از ،
دلالت کردن بر
معنی کامل و مثالها
/-shad´ō/vt.
● حکایت از چیزی کردن (معمولا چیز بد)، از پیش سایه (ی شوم) افکندن بر، نشانه (ی چیزی) بودن، از پیش خبر دادن، پیشآگاهی دادن
his death foreshadowed the end of the Roman Empire
مرگ او پیشدرآمد پایان امپراطوری روم بود.
مترادفها
verb active
Prefigure, presage, forebode, prognosticate, presignify, indicate or suggest beforehand, foretell dimly.