دیکشنری فارسی

foreshadow

USfɔ'ʃædəu

معنی فارسی

از پيش خبر دادن ، نشان دادن ، نمونه بودن از ،

دلالت کردن بر

معنی کامل و مثال‌ها

/-shad´ō/vt.

حکایت از چیزی کردن (معمولا چیز بد)، از پیش سایه (ی شوم) افکندن بر، نشانه (ی چیزی) بودن، از پیش خبر دادن، پیش‌آگاهی دادن

his death foreshadowed the end of the Roman Empire

مرگ او پیش‌درآمد پایان امپراطوری روم بود.

مترادف‌ها

verb active
Prefigure, presage, forebode, prognosticate, presignify, indicate or suggest beforehand, foretell dimly.

واژه‌های دیگر با معنی «از پيش خبر دادن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن