hand
معنی فارسی
دست دسته دستينه مهارت پيمان عهد دادن کمک کردن پيچيدن
معنی کامل و مثالها
/hand/n., adj., vt.
● دست (از مچ تا سر انگشتان)، ید
he put his hand in his pocket
دستش را در جیبش گذاشت.
my uncle had large, hairy hands
عمویم دستهای بزرگ و پشمالویی داشت.
every thing is in God's hands
همه چیز در دست خداوند است.
● (در بیشتر مهرهداران) سرپاهای جلو، سم جلو، سردست، (نخستیان) پا، کف دست و پا (و انگشتان)، (سخت پوستان و برخی درندگان) چنگال، قلاب
● سمت، جهت (معمولا همراه با: right یا left)، سوی، طرف
he stood at my right hand
او سمت راست من ایستاد.
on the left hand side of the statue
در طرف چپ مجسمه
● داشتن، تملک، اختیار، قدرت، نیرو، اعتبار، (تحت) توجه، به عهدهی، سرپرستی، دخالت، نقش
the document is now in his hands
سند اکنون در اختیار او میباشد.
the new evidence stregthened his hand
شواهد جدید موقعیت او را مستحکم کرد.
the final decision is in the hands of the judges
تصمیم نهایی در دست قضات است.
to see someone's hand in a matter
متوجه دخالت کسی در کاری شدن
foreign hands interfering in every thing
دستهای خارجی که در کلیهی امور دخالت میکردند
he had an active hand in this project
او در این طرح نقش فعال داشت.
● (دست به عنوان نشان) قول و قرار، عهد، وعده، دست (دوستی یا اتحاد و غیره) دادن
give me your hand and let us be friends from now on
دست بده و بیا از این پس با هم دوست باشیم.
he asked for my daughter's hand
او از دختر من خواستگاری کرد.
● (دست به عنوان عامل مهارت) زبردستی، مهارت، چیرگی، روش اجرا
a work that shows the skill of that great master's hand
اثری که مهارت آن استاد بزرگ را نشان میدهد
he plays the piano with a light hand
او با زبر دستی پیانو میزند.
● (وابسته به چیزی که توسط دست به وجود آمده باشد) دستخط، امضا
Persian which is written in a beautiful hand
فارسی که با خط خوبی نگاشته شده است
● دست زدن، کفزنی
she received a big hand for her singing
بخاطر آوازش برایش حسابی دست زدند.
● کمک، دستگیری، پایمردی
to lend a hand
کمک کردن
lend me a hand to move this table
کمکم کن تا این میز را جابجا کنم.
● (کسی که با دست کاری را انجام میدهد) کارگر، فعله، مزدبگیر
they are hiring new farm hands
آنان کارگر جدید کشاورزی استخدام می کنند.
● (آدمی که در کاری مهارت داشته باشد) آدم ماهر، آدم وارد به کار، آدم چیرهدست
my sister is quite a hand at sewing
خواهرم در دوزندگی کاملا چیرهدست است.
● (شخص یا دستگاه) سازنده، نویسنده
essays written by several hands
مقالات نگاشته شده توسط چندین نفر
to hear a story second hand
واقعهای را از زبان دیگری (نه از خود شخص) شنیدن
● (هر چیز دست مانند یا اشاره کننده) تصویر دست (که به چیزی اشاره کند یا راهی را نشان دهد)، عقربه (ساعت و غیره)
the hands of a clock
عقربههای ساعت
● یکان طول برابر با حدود 4 اینچ، (به اندازهی) پهنای دست، چهار انگشت
● (بازی ورق) دست (ورق)، یک دور بازی
in poker, it is not enough just to have a good hand
در پوکر فقط داشتن دست خوب کافی نیست.
when he showed me his hand I saw that he had four queens
وقتی دستش را نشانم داد دیدم چهار بیبی دارد.
who is dealing this hand?
کی این دست را میدهد؟
we played two hands
دو دست بازی کردیم.
a five-hand game
بازی پنج دستی
● (هر چیز دست پیچ شده) بسته، مشته، (به اندازهی) یک مشت، پیچهی تنباکو
● نرمی یا زبری پارچه
● (وابسته به یا برای دست) دستی، یدی، مشتواره
a hand cart
گاری دستی
hand tool
دست افزار
a hand-held movie camera
دوربین فیلمبرداری دستی
hand brakes
ترمز دستی
● دست ساخت
● (با دست) دادن، رد کردن، مسترد کردن
he handed me the money
او پول را به من رد کرد.
● ارائه کردن، موجب شدن
it handed them a laugh
آن موجب خندهی آنها شد.
his courage handed us victory
شجاعت او برایمان پیروزی آورد.
● (با دست) راهنمایی کردن، راهبردن
to hand a lady into her car
خانمی را در وارد شدن به اتومبیل خود کمک کردن
● (کشتی بادبانی) بادبان را جمع کردن
* (at) first hand
مستقیما، (از) دست اول، از سرچشمه
to get the news first hand
خبر را دست اول بدست آوردن
* at hand
1- نزدیک
spring is at hand
بهار نزدیک است.
2- در دسترس فوری، آمادهی تحویل
* (at) second hand
1- (به طور) غیرمستقیم، (از منبع) دست دوم 2- کهنه، مستعمل
second-hand clothes
لباسهای مستعمل
* at the hand (or hands) of
توسط، به واسطهی کارهای، به دست
he was killed at the hands of his own father
او به دست پدر خودش کشته شد.
* by hand
با دست (نه با ماشین و غیره)
* change hands
از دست یک نفر به دست دیگری افتادن، دست به دست گشتن
the shop has changed hands several times
دکان چندین بار صاحب عوض کرده است.
* eat out of one's hands
1- کاملا تحت تسلط کسی بودن 2- کاملا از کسی پیروی کردن
* force one's hand
(پیش از آمادگی) وادار به عمل کردن، (قبل از موعد) به کار واداشتن
* from hand to hand
از مالکیت یکنفر به مالکیت کسی دیگر، دست به دست
* from hand to mouth
فقط بقدر نیاز (نه بیشتر)، در عسرت، دست به دهانی
* hand and foot
1- دست و پا
they bound him hand and foot
دست و پای او را بستند.
2- نوکروار، دست به سینه
to wait on someone hand and foot
با از خودگذشتگی خدمتکاری کسی را کردن
* hand down
1- به ارث گذاشتن، ارزانی داشتن 2- اعلام کردن، (در دادگاه و غیره) داوری کردن
to hand down laws
قانونگذاری کردن
* hand in
تسلیم کردن، دادن
he handed in his resignation
او استعفای خود را تسلیم کرد.
* hand in (or and) glove
در همکاری و همدلی کامل، کاملا متوافق
he and his boss are hand and glove
او و اربابش کاملا با هم جور هستند.
* hand in hand
1- دست در دست
they were walking hand in hand
آنان دست در دست راه میرفتند.
2- هماهنگ، متوافق، متحد، همراه
* hand it to
(امریکا- خودمانی) بارک الله گفتن، اذعان کردن (مهارت و غیرهی کسی را)
* hand on
(به دیگری) رد کردن، پاس دادن، رساندن
he handed on the information to us
او اطلاعات را به ما میرساند.
* hand out
(بین دیگران) پخش کردن، منتشر کردن، دادن
they hand out alms to the needy
آنان به نیازمندان خیرات میدهند.
* hand over
مسترد کردن، پس دادن
they forced him to hand over the stolen money
او را وادار کردند که پول دزدی شده را پس بدهد.
* hand over fist
(عامیانه) به آسانی و به مقدار زیاد
we won hand over fist
به آسانی از آنها بردیم.
* hands down
به آسانی، بدون کوشش
he can beat his opponent hands down
او میتواند مثل آب خوردن حریف خود را بزند.
* hands off!
1- دست نزن، دست نزنید 2- فضولی موقوف، دخالت نکن، ول کن
* hands up!
دستها بالا! (به علامت تسلیم)
* hand to hand
(نبرد) تن به تن، (کتک کاری) دست به یقه
a bloody hand-to-hand combat
نبرد تن به تن خونین
* have a hand in something
در کاری (یا چیزی) دست داشتن، (در انجام عملی) شرکت داشتن
* have one's hands full
بسیار گرفتار (یا پرمشغله) بودن، تا خرخره گرفتار بودن
* hold hands
دست همدیگر را گرفتن
the two lovers were holding hands
دو دلداده دست همدیگر را گرفته بودند.
* in hand
1- درمهار، تحت کنترل، منظم و مرتب 2- در تملک 3- در دست تهیه، در حال تولید
* join hands
1- همکاری کردن، شریک شدن، متفق شدن، همبسته شدن 2- زناشویی کردن، ازدواج کردن
when a man and a woman join hands
هنگامی که زن و مرد زناشویی میکنند
* keep one's hand
(به منظور حفظ مهارت یا آمادگی) تمرین کردن، ممارست کردن
* lay hands on
1- حمله کردن (به شخصی)، مورد ضرب و شتم قرار دادن، با خشونت دست زدن به
if you lay hands on your wife again, you'll go to jail!
اگر بار دیگر زنت را بزنی به زندان خواهی رفت!
2- (در مراسم کلیسایی و غیره) دست روی چیزی (یا کسی) قرار دادن
* not lift a hand
(به ویژه در مورد کمک) اصلا کاری نکردن، هیچ نکوشیدن
when the other kids attacked me, my brother wouldn't lift a hand
وقتی که سایر بچهها به من حملهور میشدند برادرم اصلا کمکم نمیکرد.
* off one's hands
خارج از اختیار کسی، خارج از حوزهی قدرت کسی
I can't release him from jail, it's off my hands because I am retired
نمیتوانم او را از زندان آزاد کنم، چون بازنشسته شدهام اختیار این کار را ندارم.
* on every hand
از هر سو، از هر طرف
he was criticized on every hand
از هر سو مورد نکوهش قرار گرفت.
* on hand
1- نزدیک، عنقریب 2- در دسترس، آمادهی استفاده 3- حاضر، موجود
reporters were also on hand
خبرنگاران نیز حضور داشتند.
* on one's hands
تحت توجه یا مواظبت کسی، جزو مسولیتهای کسی، در ید کسی
* on the one hand
از یک سو، از طرفی، از یک نظر، از یک دیدگاه
* on the other hand
از سوی دیگر، از طرف دیگر، از دیدگاه دیگر
on the one hand, they are poor and sick; on the other hand, they are ignorant and fanatical
از یک سو فقیر و بیمارند و از سوی دیگر جاهل و متعصب.
* out of hand
1- لگام گسیخته، مهار نشدنی، بیبند و بار 2- بدون معطلی، یکسره، یکباره، بیتردید
as far as drinking is concerned, he is completely out of hand
از نظر میخوارگی، او کاملا از دست در رفته است.
3- تمام، خاتمه یافته، بازگشت (یا تجدید) ناپذیر
he rejected our proposal completely out of hand
او پیشنهاد ما را به کلی رد کرد.
* show one's hand
1- (بازی ورق) دست خود را رو کردن 2- منظور خود را آشکار کردن
* take in hand
1- تحت اختیار گرفتن، در دست گرفتن، مهار کردن 2- پرداختن (به کاری)، انجام دادن، اقدام کردن، کوشیدن
* throw up one's hands
دل کندن (از چیزی)، ماـیوس شدن، چشم از چیزی پوشیدن
* to hand
1- نزدیک، در دسترس 2- در تملک، تحت مالکیت یا اختیار
* turn (or put) one's hand to
به عهده گرفتن، تقبل کردن، به کاری پرداختن
* wash one's hands of (something)
(نسبت به چیزی) از خود سلب مسئولیت کردن، از ادامهی کاری خودداری کردن، دست از کاری شستن
* with a heavy hand
با خشونت، با شدت عمل، بدون ظرافت و ملاحظهکاری
Nadder ruled with a heavy hand
نادر با شدت عمل حکومت میکرد.
* with a high hand
با کمال نخوت و غرور، با خودسری، دیکتاتورمابانه
* with clean hands
معصومانه، با بیگناهی، با دست و دل پاک
تعریف انگلیسی
- the (prehensile) extremity of the superior limb “he had the hands of a surgeon” “he extended his mitt”
- a hired laborer on a farm or ranch “the hired hand fixed the railing” “a ranch hand”
- something written by hand “she recognized his handwriting” “his hand was illegible”
- ability “he wanted to try his hand at singing”
- a position given by its location to the side of an object “objections were voiced on every hand”
- the cards held in a card game by a given player at any given time “I didn't hold a good hand all evening” “he kept trying to see my hand”
- one of two sides of an issue “on the one hand..., but on the other hand...”
- a rotating pointer on the face of a timepiece “the big hand counts the minutes”
- a unit of length equal to 4 inches; used in measuring horses “the horse stood 20 hands”
- a member of the crew of a ship “all hands on deck”
- a card player in a game of bridge “we need a 4th hand for bridge”
- a round of applause to signify approval “give the little lady a great big hand”
- terminal part of the forelimb in certain vertebrates (e.g. apes or kangaroos) “the kangaroo's forearms seem undeveloped but the powerful five-fingered hands are skilled at feinting and clouting"- Springfield (Mass.) Union”
- physical assistance “give me a hand with the chores”
- place into the hands or custody of “hand me the spoon, please” “Turn the files over to me, please” “He turned over the prisoner to his lawyers” “Verb Frames:” “Somebody ----s somebody” “Somebody ----s somebody something” “Somebody ----s something to somebody” “They hand the food to the people” “They hand the people the food”
- guide or conduct or usher somewhere “hand the elderly lady into the taxi” “Verb Frames:” “Somebody ----s somebody”
مترادفها
I. noun
1. Palm and fingers.
2. Palm, four inches (in estimating the height of a horse), hand breadth.
3. Side (right or left), direction, part.
4. Skill, ability, talent, faculty, dexterity.
5. Handiwork, workmanship.
6. Mode of procedure, course, management.
7. Agency, intervention, participation, share.
8. Possession, control, power.
9. Laborer, workman, operative, artisan, artificer, craftsman, employee.
10. Index, pointer, indicator.
11. Chirography, handwriting, style of penmanship.
12. Handful, bunch (usually of five).
II. verb active
1. Give (with the hand), transmit, present, pass by hand.
2. Lead, conduct, guide.