hat
معنی فارسی
کلاه ، کلاه دارکردن ،
کلاه مطراني برسر (کسي) گذاشتن
معنی کامل و مثالها
/hat/n., vt.
● کلاه
to put on one's hat
کلاه (سر) گذاشتن
to take off one's hat
کلاه (ازسر) برداشتن
he was wearing a black hat
او کلاه سیاهی برسر داشت.
● عنوان، مقام، شغل، نقش
he wore three different hats but his income was still insufficient
او سه شغل مختلف داشت ولی باز درآمدش کافی نبود.
● (بیشتر به صورت اسم مفعول) کلاه (برسر) گذاشتن، کلاهدار بودن یا کردن
the soldiers were all hatted and gloved
همهی سربازان کلاه به سر و دستکش به دست بودند.
* hang up one's hat
دست از کار کشیدن، (از شغل) کناره گرفتن
* hat in hand
باتواضع، بافروتنی، باخضوع و خشوع
* keep (something) under one's hat
سری نگهداشتن، بروز ندادن، مستور داشتن
* pass the hat (around)
اعانه گردآوری کردن (به ویژه در جلسه و غیره)
* take one's hat off to
تبریک گفتن، درود فرستادن، شادباش گفتن
I take my hat off to you! you finally did it
دست مریزاد! بالاخره آن کار را انجام دادی.
* talk through one's hat
(عامیانه) حرفهای احمقانه زدن، نسنجیده سخن گفتن، یاوهگویی کردن
* throw one's hat into the ring
وارد مبارزه شدن، خود را نامزد انتخاباتی کردن
* under one's hat
سری، محرمانه، خودمانی، مگو
تعریف انگلیسی
- headdress that protects the head from bad weather; has shaped crown and usually a brim
- an informal term for a person's role “he took off his politician's hat and talked frankly”
- put on or wear a hat “He was unsuitably hatted” “Verb Frames:” “Somebody ----s”
- furnish with a hat “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody”
مترادفها
noun
1. Head cover.
2. Cardinal's office, dignity of a cardinal.