دیکشنری فارسی

hat

UKheit UShæt

معنی فارسی

کلاه ، کلاه دارکردن ،

کلاه مطراني برسر (کسي) گذاشتن

معنی کامل و مثال‌ها

/hat/n., vt.

کلاه

to put on one's hat

کلاه (سر) گذاشتن

to take off one's hat

کلاه (ازسر) برداشتن

he was wearing a black hat

او کلاه سیاهی برسر داشت.

عنوان، مقام، شغل، نقش

he wore three different hats but his income was still insufficient

او سه شغل مختلف داشت ولی باز درآمدش کافی نبود.

(بیشتر به صورت اسم مفعول) کلاه (برسر) گذاشتن، کلاهدار بودن یا کردن

the soldiers were all hatted and gloved

همه‌ی سربازان کلاه به سر و دستکش به دست بودند.

* hang up one's hat

دست از کار کشیدن، (از شغل) کناره گرفتن

* hat in hand

باتواضع، بافروتنی، باخضوع و خشوع

* keep (something) under one's hat

سری نگهداشتن، بروز ندادن، مستور داشتن

* pass the hat (around)

اعانه گردآوری کردن (به ویژه در جلسه و غیره)

* take one's hat off to

تبریک گفتن، درود فرستادن، شادباش گفتن

I take my hat off to you! you finally did it

دست مریزاد! بالاخره آن کار را انجام دادی.

* talk through one's hat

(عامیانه) حرف‌های احمقانه زدن، نسنجیده سخن گفتن، یاوه‌گویی کردن

* throw one's hat into the ring

وارد مبارزه شدن، خود را نامزد انتخاباتی کردن

* under one's hat

سری، محرمانه، خودمانی، مگو

تعریف انگلیسی

verb
  1. headdress that protects the head from bad weather; has shaped crown and usually a brim
  2. an informal term for a person's role “he took off his politician's hat and talked frankly”
  3. put on or wear a hat “He was unsuitably hatted” “Verb Frames:” “Somebody ----s”
  4. furnish with a hat “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Somebody ----s somebody”

مترادف‌ها

noun
1. Head cover.
2. Cardinal's office, dignity of a cardinal.

واژه‌های دیگر با معنی «کلاه»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن