if things shape right معنی فارسی درآمدن از آب درآمدن واژههای دیگر با معنی «درآمدن» succumb از پا درآمدن، مردن، تسليم شدن sprout جوانه زدن، درآمدن، سبز شدن burgeon جوانه زدن، درآمدن، بيرون دادن uncoil واپيچاندن، غير حلقوي کردن يا شدن، از حالت چنبره زدگي درآمدن appear نمايان شدن، منظرآمدن، حاضر شدن burnout خاموش شدن، تمام شدن سوخت موشک و ورود آن به مرحله ي، افت آزاد يابه مرحله ي دورافکني sprawl پهن نشستن، گشاد نشستن، لش افتادن mobilize بسيج دادن، آماده جنگ کردن، تجهيز کردن