in the midden of معنی فارسی در ميان در وسط در عين واژههای دیگر با معنی «در ميان» twixt در ميان، در ميانه، في مابين among در ميان، در زمره، از جمله amongst در ميان، در زمره intercurreace در ميان امدن، مداخله وقوع درميان ورود يک ناخوشي در، ناخوشي ديگر intervene در ميان امدن، پا ميان گذاردن، مداخله کردن inboard در ميان کشتي، واقع در ميان کشتي، سوي ميان کشتي midships در ميان کشتي intercurrent در ميان اينده، مداخله کننده، در ناخوشي ديگر اينده interject در ميان اوردن، بطور معترضه گفتن، در ميان انداختن interjector در ميان اوردن، بطور معترضه گفتن، در ميان انداختن