interposer معنی فارسی مداخله کردن پا ميان گذاردن ميانجي شدن مانع شدن در ميان امدن واژههای دیگر با معنی «مداخله کردن» interlope مداخله کردن، پادرميان کارديگران گذاردن ايشان را، ازسودبرداري بازداشتن interpose مداخله کردن، پا ميان گذاردن، ميانجي شدن intermeddle مداخله کردن، فضولي کردن put in کنار امدن با، مداخله کردن، رساندن stickle ميانجگيري کردن، مداخله کردن، ترديد step in بازديد مختصر وکوتاهي کردن، مداخله بيجا در کاري کردن. interfere دخالت کردن، پا ميان گذاردن، مداخله کردن intervene در ميان امدن، پا ميان گذاردن، مداخله کردن