maundered معنی فارسی من من کردن ، جويده حرف زدن ، بيحالانه راه رفتن ، از روي بيحالي راه رفتن واژههای دیگر با معنی «من من کردن» maunder من من کردن، جويده حرف زدن، بيحالانه راه رفتن prattle بچگانه سخن گفتن، من من کردن، من من mammer بالکنت گفتن، من من کردن، گيج شدن. mumble زير لب، سخن گفتن، من من کردن mump خاموش، عبوس نشستن، ترشروبودن hum زمزمه کردن، وزوزکردن، صداکردن grouch غرغرکردن، لندلندکردن، گله کردن grouchily غرغرکردن، لندلندکردن، گله کردن grouchiness غرغرکردن، لندلندکردن، گله کردن haw پرچين، حصار، ديواربست