plunge 2 معنی فارسی فروکردن فروبردن غوطه ورساختن سخت دچارکردن غرق کردن درزمين فروکردن واژههای دیگر با معنی «فروکردن» foin فروکردن، چپاندن، انداختن engrain درجسم چيزي فروکردن، خورد دادن، مخمرکردن embed نشاندن، فروکردن، خواباندن dig کندن، فروکردن، زدن detrude بزورپيش بردن، فروکردن acupunctuate با سوزن سوراخ کردن، سوزن فروکردن. countersink پخ دارکردن، گشادکردن (سوراخ پيچ، ) فروکردن (پيچ) engraft پيوندزدن، نشاندن، جادادن