right wing to ward معنی فارسی پيشرو دست راست واژههای دیگر با معنی «پيشرو» herald پيشرو، جلودار، منادي precursor پيشرو، منادي، خبر دهنده fugleman پيشرو، سردسته، پيشوا forerunner پيشرو، جار زن، نيا vanward پيشرو، واقع درجلو، پيشي. outrunner پيشرو، جلودار، شاطر harbinger پيشرو، منادي، جلودار avant-courier پيشرو، (در جمع) پيشاهنگ antecessor پيشرو flag ship کشتي پيشرو، ناو سرفرماندهي، کشتي حامل دريادار