دیکشنری فارسی

ringleader

UKriŋliːdər US'rıŋ'li:də

معنی فارسی

سردسته سرحلقه رئيس فتنه جويان

معنی کامل و مثال‌ها

/riŋ´lēd´ǝr/n.

● (تداعی منفی) سردسته، سرجنبان، سردمدار، رییس باند (دزدان و غیره)

تعریف انگلیسی

noun
  1. a person who leads (especially in illicit activities)

واژه‌های دیگر با معنی «سردسته»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن