دیکشنری فارسی

ringleader

UKriŋliːdər US'rıŋ'li:də

معنی فارسی

سردسته سرحلقه رئيس فتنه جويان

معنی کامل و مثال‌ها

/riŋ´lēd´ǝr/n.

(تداعی منفی) سردسته، سرجنبان، سردمدار، رییس باند (دزدان و غیره)

واژه‌های دیگر با معنی «سردسته»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن