دیکشنری فارسی

satisfy

US'sætəs'faı

معنی فارسی

راضي کردن خوشنود کردن پسند امدن متقاعد کردن قانع کردن

معنی کامل و مثال‌ها

/sat´is fī´/vt., vi.

راضی کردن، خشنود کردن، خرسند کردن

I am satisfied with your work

از کار شما راضی هستم.

nothing satisfied this student and he was always complaining

هیچ چیز این شاگرد را راضی نمی‌کرد و همیشه شکایت داشت.

she tried to satisfy the child by giving him a candy

کوشید با دادن یک آب نبات کودک را خشنود کند.

(شرایط یا الزامات چیزی را) برآوردن، رفع کردن، ارضا کردن

to satisfy one's natural urges

خواسته‌ی طبیعی خود را ارضا کردن

to get a diploma, you have to satisfy all of these course requirements

برای گرفتن پایان‌نامه باید تمام درس‌های لازم را بگذرانی.

to satisfy somebody's curiosity

حس کنجکاوی کسی را فرونشاندن

(قوانین و مقررات و تعمدات وغیره) تن دردادن، پیروی کردن، اجرا کردن

she has completely satisfied our graduation requirements

او تمام اقدامات برای فارغ‌التحصیل شدن ما را انجام داده است.

از شک (یا واهمه یا وحشت و غیره) درآوردن، گره‌گشایی کردن، برطرف کردن، ادا کردن

to satisfy any doubts, he went to them unarmed

برای برطرف کردن هر گونه شک و تردید، او بدون اسلحه نزد آنها رفت.

if a consignment does not satisfy all the conditions agreed upon, it will be sent back

اگر محموله طبق همه‌ی شرایط مورد توافق نباشد پس فرستاده خواهد شد.

our factory is able to satisfy the country's need for bicycles

کارخانه‌ی ما می‌تواند نیاز کشور به دوچرخه را پاسخگو باشد.

(وام و منت و غیره) پس دادن، جبران کردن، تلافی کردن، بازپرداخت کردن، پاداش دادن

this property is not enough to satisfy his loans

این ملک برای بازپرداخت وام‌های او کافی نیست.

he had to sell his land to satisfy his creditors

مجبور شد برای راضی کردن طلبکاران زمین خود را بفروشد.

he has no expectation of being satisfied for the work he does at the orphanage

او انتظار ندارد که در برابر کاری که در یتیم‌خانه می‌کند پاداش دریافت کند.

غرامت دادن، تاوان دادن

a treaty to satisfy Indians who had been deprived of their lands

قراردادی برای دادن غرامت به سرخپوستانی که از زمین‌های خود محروم شده بودند

بسنده بودن، کافی بودن، رضایتبخش بودن، خشنودگر بودن

this amount will satisfy our needs for now

این مقدار فعلا برای رفع نیازهای ما کافی خواهد بود.

قانع کردن، مجاب کردن، پذیراندن، قبولاندن

my reasons for the delay did not satisfy him

دلایل من درباره‌ی تاخیر او را قانع نکرد.

to satisfy the police that one is innocent

بی‌گناهی خود را به پلیس قبولاندن

* satisfy the examiners

(انگلیس) در امتحان قبول شدن

تعریف انگلیسی

verb
  1. meet the requirements or expectations of “Verb Frames:” “Somebody ----s something” “Something ----s something”
  2. fill or meet a want or need “Verb Frames:” “Somebody ----s something”
  3. make happy or satisfied “Verb Frames:” “Somebody ----s somebody” “Something ----s somebody” “The performance is likely to satisfy Sue”

مترادف‌ها

I. verb active
1. Please, gratify, content, satiate, sate, fill, suffice.
2. Recompense, requite, indemnify, pay, liquidate, compensate, remunerate.
3. Pay, discharge, settle.
4. Convince, persuade, assure.
5. Fulfil, answer.
II. verb neuter
1. Give satisfaction.
2. Atone, make payment.
3. Feed full, supply to the full.

واژه‌های دیگر با معنی «راضي کردن»

همین دیکشنری روی گوشی

همهٔ ۲۹۱٬۲۱۲ واژه، بدون نیاز به اینترنت.

دریافت اپلیکیشن