set forth for discussion معنی فارسی مطرح کردن طرح کردن واژههای دیگر با معنی «مطرح کردن» pose مطرح کردن، اقامه کردن، در ميان گذاردن propound مطرح کردن، پيشنهاد کردن، ارائه دادن propone مطرح کردن، پيشنهاد کردن، ارائه دادن discuss بحث کردن (در)، مطرح کردن، گفتگوکردن در put گذاشتن، گذاردن، مطرح کردن broach سيخ، سوراخ کن، براي نخستين بار باز کردن يا مطرح نمودن يا call صدا کردن، خواندن، دعوت کردن talk out بوسيله بحث شفاهي موضوعي را روشن کردن، مطرح مذاکره قرار دادن. dismiss روانه کردن، مرخص کردن، بيرون کردن dismissible روانه کردن، مرخص کردن، بيرون کردن