the "deceived" party in a transaction معنی فارسی مغبون واژههای دیگر با معنی «مغبون» shortchange مغبون کردن، کمتر پول دادن، کش رفتن swindle گول زدن، مغبون کردن، گوش بري کردن diddle فريب دادن، مغبون کردن، بيهوده وقت گذرانيدن cheater گول زننده، مغبون کننده defraud گول زدن، فريب دادن، گوش (کسي را) بريدن gouge مغار، دراوردن، کندن scauper مغار، دراوردن، کندن deceive فريب دادن، گول زدن، فريفتن deceivingly فريب دادن، گول زدن، فريفتن fraud فريب، حيله، کلاه برداري