to beat into معنی فارسی فروکردن چپاندن در واژههای دیگر با معنی «فروکردن» foin فروکردن، چپاندن، انداختن engrain درجسم چيزي فروکردن، خورد دادن، مخمرکردن embed نشاندن، فروکردن، خواباندن dig کندن، فروکردن، زدن detrude بزورپيش بردن، فروکردن acupunctuate با سوزن سوراخ کردن، سوزن فروکردن. countersink پخ دارکردن، گشادکردن (سوراخ پيچ، ) فروکردن (پيچ) engraft پيوندزدن، نشاندن، جادادن