to come off معنی فارسی جداشدن ورامدن واژههای دیگر با معنی «جداشدن» p.of the ways جاي جداشدن چندراه، جايي که بايديکي ازچندچيزرابرگزيد partibility قابليت افرازيا جداشدن precipitant جسمي که مايه جداشدن جسم محلول از ابگونه اي، ميشود dissent اختلاف (عقيده) داشتن، جداشدن، سواشدن disunite جداکردن، باهم بيگانه کردن، جداشدن disjoin جداکردن، ازهم گسيختن، جداشدن dissever جداکردن، بريدن، جداشدن divaricate منضعب شدن، دوشاخه شدن، ازهم جداشدن gape خميازه، دهن دره، نگه خيره بادهان باز separate جدا کردن، سوا کردن، مجزا کردن