to drive away UKtoudraivɔːwei معنی فارسی دفع کردن دورکردن واژههای دیگر با معنی «دفع کردن» parried دفع کردن، دورکردن، پس زدن parries دفع کردن، دورکردن، پس زدن parry دفع کردن، دورکردن، پس زدن repulse دفع کردن، پس زدن، عقب زدن repel دفع کردن، از خود گرداندن، رد کردن fend دفع کردن، دورکردن، مقاومت کردن forfend دفع کردن، دور کردن، جلوگيري کردن ward off دفع کردن، دفاع کردن، از خود دور کردن. excrete دفع کردن، بيرون انداختن stave off دفع کردن.