to have one's pick معنی فارسی برگزيدن ، انتخاب کردن (بهترين چيز) واژههای دیگر با معنی «برگزيدن» elect برگزيدن، انتخاب کردن، اختيارکردن chosen برگزيدن، انتخاب کردن، اختيارکردن choose گزيدن، برگزيدن، انتخاب کردن elite سرامدن، برگزيدن، نخبه handpick دست چين کردن.، برگزيدن، سوا کردن pick over چيدن، برگزيدن. predestinate مقدر کردن، ازروز ازل برگزيدن يا مقرب کردن prick کمي سوراخ کردن، خليدن، سوزن زدن