to let fly معنی فارسی پراندن پرت کردن انداختن تيرخالي کردن تيرانداختن واژههای دیگر با معنی «پراندن» startle از جا پراندن، تکان دادن، رم دادن startlingly از جا پراندن، تکان دادن، رم دادن inbounds وابسته به پراندن توپ به داخل زمين rollout حرکت کوارتربک به يک سو براي پراندن توپ blow down داغان کردن، پراندن، بافوت درست کردن ejaculate ازدهان دراوردن، ازدهن پراندن، اداکردن appalled ترساندن، وحشت زده کردن، رنگ از رو پراندن appallingly ترساندن، وحشت زده کردن، رنگ از رو پراندن sputter تند سخن گفتن، با خشم سخن گفتن، تف پراندن (هنگام سخنگويي) splutter تند سخن گفتن، با خشم سخن گفتن، تف پراندن (هنگام سخنگويي)