to make haste معنی فارسی شتاب کردن عجله کردن واژههای دیگر با معنی «شتاب کردن» hie شتاب کردن، شتابيدن، زودرفتن hying شتاب کردن، عجله کردن، زود رفتن. whirry شتاب کردن، بعجله حرکت کردن. hasten شتابانيدن، شتاباندن، تسريع کردن haste شتاب، عجله، تندي skelpit ضربت، چابک، سيلي fleet ناوگان، دسته کشتي (هاي جنگي)، زودگذشتن tantivy تند، زود، فرياد شکار accelerate شتاباندن، تسريع کردن، تند کردن spatchcock مرغ، بشتاب پخته، با شتاب جادادن