to perform one's ablutions معنی فارسی غسل کردن شستشوکردن وضوگرفتن دست نمازگرفتن واژههای دیگر با معنی «غسل کردن» immerse فرو بردن، زير اب کردن، غوطه دادن demerse فروبردن، زيراب کردن، غوطه دادن rinse آب کشيدن، آبکشي کردن، غسل دادن bathe شستشوکردن، استحمام کردن، غسل imbathe شستشو دادن، غسل، شستشو