trace (to) معنی فارسی نقش کردن طرح کردن رسم کردن گرده برداري واژههای دیگر با معنی «نقش کردن» inscribe نوشتن، نقش کردن، نام نويسي کردن از graved کندن، نقش کردن، نشاندن engrave قلم زدن، کنده کاري کردن در، نقش کردن depict کشيدن، نمايش دادن، نقش کردن depicture نمايش دادن، مجسم کردن، نقش کردن. hambone استخوان ران خوک، استخوان ژامبون، هنرپيشه ي بد boss رئيس کارفرما، ارباب، برجسته limning انجام دادن، کردن، بجا آوردن quitclaiming انجام دادن، کردن، بجا آوردن render انجام دادن، کردن، بجا آوردن