اثاثیه
معنی انگلیسی
appointments fittings furnishings
واژههای انگلیسی با این معنی
- furniture اثاثيه، اثاث خانه، سامان
- fitment اثاثيه، لوازم
- furnishings اثاثيه، لوازم
- unfurnished بي اثاثيه، بي مبل
- gas-fittings اثاثيه گاز، اسبابي که براي گرم کردن ياروشن کردن جايي، باگازبکا
- tea service اثاثيه چايي، سرويس چايي
- plenish با اثاثيه اراستن
- furnish داراي اثاثيه کردن، سامان دادن (به)، باچيزي اراستن
- props اثاثيه صحنه نمايش
- switch gear اسباب يا اثاثيه تقسيم برق، صفحه کليديادستگاه اتصال
- pantechnicon van يکجوربارکش براي بردن اثاثيه
- gas-fitter مکانيک داني که اثاثيه گازبراي روشن کردن، ياگرم کردن خانه هاته
- property master متصدي اثاثيه اي که در روي صفحه نمايش بکار، ميرود
- propety man متصدي اثاثيه اي که در روي صفحه نمايش بکار، ميرود
- equipment لوازم، اثاثيه، اسباب
- dixings اسباب، لوازم، اثاثيه
- fixture چيزثابت، چيزماندني، اثاثيه ثابت
- upholsteries پرده و مبل، پرده فروشي، اثاثيه فروشي
- upholstery پرده و مبل، پرده فروشي، اثاثيه فروشي
- head-gear پوشش سر، روسري، اثاثيه جلوکشتي
- heirloom ترکه، دارايي منقول که به ارث رسيده باشد، اثاثيه خانوادگي
- rigging مجموع طنابهاوبادبانهاي کشتي، اسباب، سامان
- outfit ساز و سامان، لوازم، اسباب
- plant گياه، رستني، نبات