برقرار کردن معنی انگلیسی build establish set strike واژههای انگلیسی با این معنی induct برقرار کردن، وارد کردن، داخل کردن reintegrate مجددا برقرار کردن، تجديد کردن، دوباره جمع اوري و متحد کردن telecommuting ارتباط برقرار کردن راه دور reinstall دوباره برقرار کردن يا گماشتن، دوباره کار گذاشتن instate گماشتن، برقرار کردن redintegrate دوباره درست کردن، دوباره برقرار کردن، دوباره کامل کردن re-establish دوباره برپا کردن، دوباره تاسيس کردن، دوباره برقرار کردن appointe تعيين کردن، گماشتن، مقرر داشتن appoint معين، مقرر، گماشته reawaken تجديد کردن، نو کردن، تازه کردن reintroduced تجديد کردن، نو کردن، تازه کردن reinvigorated تجديد کردن، نو کردن، تازه کردن renew تجديد کردن، نو کردن، تازه کردن