بزرگ کردن
معنی انگلیسی
enlarge expand extend magnify raise
واژههای انگلیسی با این معنی
- zoom بزرگ کردن، درشتنمايي، هواپيما را با سرعت وبازاويه تند ببالا راندن
- magnified بزرگ کردن، درشت نشان دادن، اهميت دادن
- magnifies بزرگ کردن، درشت نشان دادن، اهميت دادن
- magnify بزرگ کردن، درشت نشان دادن، اهميت دادن
- enlarge بزرگ کردن، زيادکردن، افزودن بر
- aggrandise بزرگ کردن، افزودن، بزرگ شدن
- greaten بزرگ کردن، بزرگ شدن
- aggrandizement عمل بزرگ کردن، افزايش، بزرگي
- aggrandize بزرگ (تر) کردن، افزودن، سرافراز کردن
- mainstreaming رزوي بزرگ کردن
- fat bits بزرگ کردن قسمتي از صفحه نمايش
- ratioing کوچک و بزرگ کردن عکس به مقياس معين براي، استفاده در موزاييکهاي عکسي
- distend بادکردن، بزرگ کردن، بسط دادن
- distention بادکردن، بزرگ کردن، بسط دادن
- largen vi بزرگ شدن، بزرگ کردن
- largen بزرگ شدن، بزرگ کردن
- conformal projection نوعي سيستم تهيه نقشه، بزرگ کردن يکنواخت نقشه
- reapportion دوباره سهميه يا حصه دادن، حوزه ي انتخاباتي را بزرگ يا کوچک کردن
- projection print روش تهيه نقشه يا عکس با استفاده از روش، بزرگ کردن يا کوچک کردن فيلم يک عکس ديگر، چاپ تصويري
- dilate بادکردن، گشايش دادن، بزرگ کردن
- maximize به پيشينه رساندن، بحداکثر رساندن، بي نهايت بزرگ کردن
- extend درازکردن، تمديد دادن، بسط دادن
- extendibility درازکردن، تمديد دادن، بسط دادن
- upsurged درازکردن، تمديد دادن، بسط دادن