تصادف معنی انگلیسی accident casualty chance coincidence collision contingent واژههای انگلیسی با این معنی coincidence تصادف، توافق، موافقت chance تصادف، سبب مجهول، رخ دادن likeliness تصادف، سبب مجهول، رخ دادن come into collision تصادف کردن، تصادم کردن hit or miss برحسب تصادف، اتفاقا، تصادفا. conjuncture تصادف چندپيشامد، بحران log jam تصادف موج سواران endo تصادف منجر به واژگوني spot map کروکي تصادف يا کروکي مشاهدات بازرس nerf تصادف با اتومبيل ديگر (اتومبيل راني) haphazard اتفاق، تصادف، اتفاقي rencounter برخور، تصادف، جنگ تن بتن impingement برخورد، تصادف، تماس fortuities اتفاق، تصادف، قضا fortuity اتفاق، تصادف، قضا occurance وقوع، تصادف bop زدن، تصادف کردن، برخوردکردن hurtle خوردن، تصادف کردن، مصادم شدن happy go lucky الله بختي، برحسب تصادف، لاقيد posttraumatic پس ضربه اي، واقع شونده پس از تصادف يا ضربه . accidentalism پيش امد گرايي، اتفاقي (بودن)، تصادف occurence وقوع، اتفاق، تصادف accidence اصول صرف و نحو، پيش امد، تصادف concurrence موافقت، دمسازي، تصادف