come into collision معنی فارسی تصادف کردن تصادم کردن واژههای دیگر با معنی «تصادف کردن» bop زدن، تصادف کردن، برخوردکردن hurtle خوردن، تصادف کردن، مصادم شدن impinge خوردن، برخورد کردن، تصادف کردن coincide روي هم قرارگرفتن، منطبق شدن، تصادف کردن concur موافقت کردن، هم راي بودن، دمسازشدن strike زدن، خوردن به، تصادم کردن با interfere دخالت کردن، پا ميان گذاردن، مداخله کردن happen روي دادن، رخ دادن، برخوردن jar بلوني، کوزه دهن گشاد، سبو hit اصابت، خوردن، ضربت