تلخی
معنی انگلیسی
acridity acrimony gall virulence
واژههای انگلیسی با این معنی
- acrimoniousness تلخي، تندي، درشتي
- bitterness تلخي، تندي
- indignantly ازروي اوقات تلخي، ازروي غيظ، متغيرانه
- bitters of life تلخي ها يامرارتهاي زندگي
- bitterweed انواع گياهاني که مزه ي تلخي دارند
- picamar روغن تلخي که از قير چوب بدست مي ايد، روغن قير
- quassia يکجور درخت که ازچوب ان داروي تلخي درست مي، شود
- labdanum ماده معطر تلخي که از انواع لادن بدست ميايد.
- huff تغير، اوقات تلخي، تشر
- tantrum کج خلقي، اوقات تلخي، خشم
- scolding سرزنش سخت، اوقات تلخي، بد حرفي
- bitterish کمي تلخ، مايل به تلخي
- phlorizin فلوريزين، ماده تلخي که از پوست ريشه درخت سيب و، مانندان گرفته ميشود
- virulence زهراگيني، مسموميت، تلخي
- glumness افسردگي، رنجيدگي، اوقات تلخي
- exasperation خشم، غضب، اوقات تلخي
- dudgeon غيظ، رنجش، اوقات تلخي
- scold سخت سرزنش کردن، بد حرفي کردن، اوقات تلخي کردن (به)
- bad blood ازردگي، خشم، رنجش
- angrier خشمناک، خشمگين، غضبناک
- angriest خشمناک، خشمگين، غضبناک
- angry خشمناک، خشمگين، غضبناک
- exacerbation تشديد، بدتري، سختي
- indignation خشم، خشمگيني، تغير