حاکم معنی انگلیسی dominant governor ruling master prevailing suzerain واژههای انگلیسی با این معنی castellan حاکم قصر، دژبان، افسر فرمانده قصر. gynecocrat حاکم زن. autocrat حاکم مطلق، سلطان مستقل despot حاکم مطلق، سلطان مستبد chief tomn حاکم نشين، امير نشين ruling class طبقه حاکم governing law قانون حاکم chatelain بانوي حاکم قلعه، کمربند زنجيري زنانه . county town حاکم نشين استان، شهر مقر استاندار chief residence مقرعمده حاکم نشين tyrant حاکم ستمگر يا مستبد، سلطان غاصب يا مستبد، (شخص) ستمگر quisling حاکم دست نشانده اجنبي. county-town حاکم نشين استان (درانگليس) commanding فرمان دهنده، حاکم، امرانه governor فرماندار، حاکم، حکمران nabob فرماندار، حاکم، شخص دولتمند و خوش گذران arbiter حکم، حاکم، داور مطلق ethnarch (در روم قديم) والي، حاکم، استاندار gerent مدير، حاکم، اداره کننده dominator تحکم کننده، حاکم، حکم فرما arbitress حکم، حاکم، ميانجي kami فرماندار، حاکم stadholder فرماندار، حاکم spoils system سيستم تقسيم مناسب دولتي بين اعضاء حزب، حاکم.