خلع
معنی انگلیسی
deposition dethronement divestment divesture
واژههای انگلیسی با این معنی
- dethronement خلع، عزل از پادشاهي
- eviction خلع يد، اخراج، بازستاني
- dethrone خلع کردن، معزول کردن، از تخت پايين آوردن
- dis armament خلع سلاح
- disarmament خلع سلاح
- decrown خلع از سلطنت
- unfrock خلع لباس کردن، از کسوت روحاني خارج شدن.
- disarm خلع سلاح کردن، فرونشاندن، پياده کردن
- unarm خلع سلاح کردن، غير مسلح کردن.
- expropriator خلع تصرف کننده، استملاک کننده، سلب مالکيت کننده
- coxalgia خلع ذاتي بند ران، دردتهيگاه
- discrown ازپادشاهي خلع کردن، بي تاج کردن، تاج گرفتن از
- defrock خلع کسوت روحاني کردن.
- disseat خلع مقام يا کرسي کردن.
- unseat ازجاي خودبيرون کردن، خلع کردن، پرت کردن (ازاسب)
- expropriation استملاک، خلع تصرف، سلب مالکيت
- uncrown بي تاج و تخت کردن، خلع کردن يا شدن.
- mediatize کشور يا سرزمين کوچکتري را ضميمه ي کشور، بزرگتري کردن ولي حکمران آن را خلع نکردن و، به او اختيارات محدودي دادن
- deposal عزل، اخراج، خلع
- luxation در رفتگي بند، جابجا شدگي مفصل، خلع مفصل
- ouster اخراج، بي بهره سازي، محروم سازي
- oust بيرون کردن، محروم کردن، از تصرف
- unmake به حالت پيشين درآوردن، واساختن، خراب کردن