خم معنی انگلیسی atilt bend bent cask inclined vat واژههای انگلیسی با این معنی zig خم، زاويه، پيچش flexible خم شو، پيچ خور، رام شو pilable خم شو، انحنا پذير، نرم leaf brake خم کن s-curve خم اس bow خم شدن، خميدن، دولا شدن arcuation خم شدگي، انحنا، کماني بودن pliable خم شدني، خم شو، تاشو unbowed خم نشده، کج نشده، ناخميده bend خم کردن، دولاکردن، رام کردن inflexion خم سازي، خميدگي، کجي inflection خم سازي، خميدگي، کجي inflectional خم سازي، خميدگي، کجي incline خم کردن، کج کردن، متمايل کردن hunch خم کردن، بشکل قوز در آوردن (با up يا out)، قوزکردن embow خم کردن، به صورت کمان در آوردن، کمانسان کردن retortion خم سازي، کج سازي، تلافي عيني flex خم کردن، پيچ دادن، سيم روپوش دارکج شو incurvate خم کردن، (سوي درون) کج کرد radius of curvature شعاع خم، شعاع انحناء deflex خم کردن، کج کردن geniculation خم شدگي، زانو inflexible خم نشدني، سخت، سفت meander پيچ و خم، دور، گردش