دمیدن معنی انگلیسی blast blow breathe infusion puff rise واژههای انگلیسی با این معنی insufflation دميدن، فوت (کردن)، داخل کردن گازيا بخاردر گودالي از تن blaw دميدن، فوت کردن، لاف زدن insufflate دميدن، فوت کردن (به) inbreathe دميدن، ملهم کردن air-blowing دميدن هوا fore-blow پيش دميدن silicon blow گرم دميدن over-blow زياد دميدن blowoff بيرون دميدن، از دست رفتن رو خاک به واسطه فرسايش بادي، روخاکي که از اين راه به هدر ميرود . blow cold هواي سرد دميدن blow hot هواي گرم دميدن blow full به طور کامل دميدن core blowing equipment تجهيزات دميدن هسته upper-surface blowing دميدن جريان جهت پيشراننده اصلي روي سطح، فوقاني بال blow ورزيدن، دميدن، فوت کردن blown وزيدن، دميدن، برده شدن بواسطه وزش باد moonrise طلوع ماه .، هنگام دميدن ماه shoot تير انداختن، تيراندازي کردن، درامدن daybreak فجر، طلوع، طلوع کردن indoctrinate اموختن، ياد دادن، تعليم دادن indoctrination اموختن، ياد دادن، تعليم دادن dawn فجر، طلوع، روشن شدن infuse ريختن، دم کردن، خيساندن imbue اغشتن، الودن، اشباع کردن