زندان معنی انگلیسی bastile bastille gaol hold imprisonment jail lockup penitentiary prison واژههای انگلیسی با این معنی gaol زندان، حبس، نگاهداري jail زندان، حبس، نگاهداري qoud زندان، درزندان افگندن، زنداني کردن prison زندان، محبس، حبس bridewell زندان، تاديب گاه calaboose زندان، محبس، حبس. slammer زندان، هلفدوني cell زندان تکي، سلول، پيل bagnio زندان شرقي، فاحشه خانه، جنده خانه prison breaker زندان گريز gulag زندان سياسي، زندان و بيگاري گاه سيبري، هر زندان و بيگاري گاه sweatbox زندان مجرد.، جاي گرم و عرق انگيز، ژفخانه prison breaking زندان گريزي state prison زندان ايالتي، زندان دولتي. disciplinary barracks زندان انضباطي، ندامتگاه، بازداشتگاه نظامي jailbreak فرار از زندان، گريختن از محبس (بازور). disciplinary segregation زندان انضباطي، بازداشت در بازداشتگاه breach of prison گريز از زندان turnkey کليددار زندان incarcerate در زندان نهادن، زنداني کردن، توقيف کردن imprison در زندان افکندن، زنداني کردن، حبس کردن put in jail در زندان افکندن، به زندان انداختن disprison از زندان دراوردن prison psychosis روان پريشي زندان